راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دوستان مهربونم

         سلام به همگی          اول همه از تمام دوستان گلم که تو این مدت جویای احوال رامیلای من بودن، مخصوصاً نوشین جان، فرخ زاد جان، مامان رومینا جان، الهام مامان رامیلا جان، فهیمه جان، بابای مهرسا جان، مامان مهراد جان، خاله فیروزه جان، نازنین جان، مامان رهام جان، خاله سارا جان، مامان نیایش جان، مامان پریسا جان، نگین مامان رادین جان، مامان صدف جان کمال تشکر را دارم . از وضعیت رامیلا بخوام براتون بگم الحمدا... از دعای شما دوستان در این ماه عزیز، بزرگی و مهربانی خدای بزرگ حالش خیلی بهتر شده و سوختگیش هم با مراقبتهای زیادی که من و باباش ...
21 آذر 1390

یک خبر خیلی خیلی بد

سلام دوستان گلم دعا کنید دعا کنید که دختملم زود خوب بشه یعنی مثل اولش بشه راستش خیلی خیلی ناراحت و نگران هستیم کارام شده فقط گریه کردن سه روز حال خودمو نمی فهمم نه من و نه بابا اتا و نه بقیه قضیه این طوری که یکشنبه وقتی از کار برگشتیم یعنی همان روزی که دختر قشنگم روز تولدش بود، عروسکم از صدای زنگ در ذوق زده شد گفته مامان و بابا اومدن و این باعث شد که هول کنه پاش بگیره به لبه قالی و بیافته روی بخاری چند لحظه بد صدای جیق شنیدیم بعد بدو بدو من و باباش رفتیم سراغشون که ببینم چی شده که دیگه نفهمیدم که چی شد و چکار کردم یه موقع به خودم اومدم دیدم که نشسته بودم و گریه میکردم راستش رامیلای من همه کسم به خاطر دیدن ما (پاش گرفته بوده به ق...
15 آذر 1390

تولد 1 سال و 9 ماهگی عسل خانم

    سلام دوستان جون جونی من خیلی وقته که بهتون سر نزدم خیلی دل من و رامیلا براتون تنگ شده بود تو این مدت هم خیلی از دوستان گلم به ما لطف داشتن و برامون پیام گذاشته بودن از همتون ممنونم، راستش خیلی خیلی سرم شلوغه، وقت نمی کردم که بیامو به وبلاگ سری بزنم در هر صورت دوستتون دارم و خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود . جاتون خالی اینجا خیلی سرد شده این چند روزه که به تعطیلی خورده و روزهای عزاداری امام حسین (ع) است ما هم نذری داریم و حسابی مشغول جمع آوری و فراهم کردن وسایل مورد نیاز و تدارک چیدن هستیم راستی یادم رفت بگم برادرم هم از اصفهان با خانمش اومدن که این چند روزه پیش ما باشنو یکمی با هم خوش باشیم . &n...
13 آذر 1390

عکسهای 1 سال و 8 ماهگی رامیلا (آتلیه)

  خبر  . . . . . . . . . . . . . خبر . . . . . . . . . . . . . .  خبر   یک خبر مهم . . . بگم، نگم . . . شما چی میگین یعنی بگم . . . خوب باشه میگم . . . هولم نکنید میگم . . . عکسهای پرنسسمو گرفتم میخواین ببینید، خودم که دیشب دیدم خیلی خیلی ذوق کردم . با تماشای این عکسها منتظر نظرات دلسوزانه و مهربانانه شما دوستان جون جونی هستیم، خوشحالمون کنید .               ...
5 آذر 1390

پیاده روی و پارک رفتن

  دیروز که چهارشنبه همسر مهربانم و یکی یکدونه قشنگم اومدن دنبالم که بریم خونه عمو میران و خاله لیلا، چون منتظر بودیم که عمه ندا و عمو نیما از تهران بیان، راستیتش پنجشنبه چهلمین روز درگذشت خاله همسرم بود بچه ها تصمیم گرفته بودن که برای مراسم برن بخاطر این ما هم رفتیم که هم بچه ها رو ببینیم و هم تصمیم بگیرن که کی راه بیافتن راستش چون من پنجشنبه و جمعه کلاس داشتم باهاشون نرفتم و این دو سه روزه تنها موندیم، من هم چون صبح باید زود بیدار میشدمو میرفتم سمت دانشگاه رامیلا رو هم سر راه میبردم خونه مامانم تصمیم گرفتم که شب برم خونشونو بمونم اونجا هر چند که تمام هفته مامانم رامیلا رو نگه میدارم ...
4 آذر 1390

زمین خوردن رامیلای مامان

    دیشب عکسها رو وقتی گرفتیم از آتلیه بر میگشتیم تصمیم گرفتیم که بریم خونه مامان من یعنی همون آنا اینا که یک سری بزنیم و هم عکسهای رامیلاجونو نشون بدیم که یه چند دقیقه ای رامیلا با داییش بازی کرد و بعد بهونه میگرفت که بره بیرون، بابا اتا هم که دلش سوخت بردش تا سر کوچه که هم روزنامه بگیره و هم رامیلا خانم هم یه تابی بخوره که فرشته کوچولوی مامان فداش بشم دورش بگردم خورد زمین و لباش یکمی پاره شده بود خانم خانوما تازه یاد گرفته دست تو جیبش کنه که دستاشو گذاشته توی جیبش و شروع کرده به راه رفتن که تعادلش بهم میخوره و باعث میشه که بخوره زمین و این زمین خوردنش یک طرف و صورتش پر از خون شدن یکطرف وقتی برگشت دیدم پایین لپش...
1 آذر 1390

دوستای جون جونی

  جاتون خالی خیلی قشنگ شدن وقتی گرفتمشون خودم خیلی ذوق کردم . قربونش برم با این ژستی که گرفته . عکسهای رامیلا رو همین الان گرفتم از آتلیه خیلی قشنگ شدن سعی میکنم فردا بزارم تو وبلاگ تا ببینید . ...
30 آبان 1390

عکسهای آتلیه

  دوستای جون جونی که منتظر عکسهای پرنسس کوچولوی من بودید،  امروز بعد از ظهر میرم عکسهای قشنگ دخترکم رو میگیرم، بعد بهتون نشون میدم . کلمات جدید رامیلا خانم گل گلاب :   بهش میگم اسمت چیه میگه : لامیلا   بهش میگم فامیلت چیه میگه : شیینی   بهش میگم چند سالته میگه : ٢ سال   به دستشویی میگه : دبیلیو سی wc  به مسجد سلیمان میگه : مس سلیمان به عشق منی میگه : عش منی به خداحافظ میگه : خدافظ   ...
30 آبان 1390

داستان مسافرت 3

ما تا بعداز ظهر پارك جنگلي مونديم بعد خانومها تصميم گرفتيم كه بريم كنار ساحل تا بچه ها كمي آب بازي كنند، خلاصه رفتيم كنار ساحل آيناز و راميلا رفتن توي آب، راميلا چون اولين بارش بود خيلي تعجب كرده بود از اونجايي كه به آب بازي هم خيلي علاقه داره نمي دونست چكار كنه وقتي آيناز مي پريد توي آب راميلا هم مي خواست همين كار و بكنه كه چون كوچكتر بود نمي شد بخاطر اين وقتي مي رفت توي آب تا سرش مي رفت زير آب بعد هم بيهوش مي شد از خنده خيلي خوشش اومده بود يه چند باري اين كارو انجام داد و با آيناز حسابي آب بازي كردند بعد هم نشستن تو ساحل و شن بازي كردند قيافه هاشون ديدني بود چون اون قسمتي كه بوديم نمي شد دوربين ببريم و نمي گذاشتن عكس بگيريم . متأسفانه عكسي...
28 آبان 1390

یک مطلب جالب راجب شیر خوردن

یک مورد از کارهای بامزه ای که خالی از لطف نیست که تعریف کنم اونم اینه که رامیلای مامان یه مدتی است حدود 3 تا 4 ماهی شیر خوردنش کم شده و چون به غذا خوردن علاقه داره غذا میخوره و وعده های شیر خوردنش کمتر از همیشه شده و من یکمی نگران این موضوع هستم البته میدونم وقتی نیاز داشته باشه خودش میگه یا میخوره ولی چون هنوز 2 سالش نشده نگران شدم که چرا شیر خوردنش کم شده چون معمولاً بچه ها تا 2 سالگی شیر میخورن، راستی تا یادم نرفته ماجرا از این قرار است که رامیلا خانم وقتی میگه می می یعنی شیر میخوام وقتی شروع به شیر خوردن میکنه چشماشو میبنده و بعد از چند ثانیه دستاشو میزاره روی چشماشو بعد هم میگه تمام شد بعد بلند میشه از این تعجب میکنم که ش...
26 آبان 1390